تبليغاتX
...من
سلام
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟ خبر جدید بلاخره آقای obama هم وارد کاخ سفید شد امروز به وقت georgia ساعت 12 رئیس جمهور جدید به کاخ سفید رفت و بوش برگشت به texasاینم چند عکس از رئیس جمهور جدید آمریکا به همراه خوانوادش


خوب حالا
خوبيد؟امروز به خاطر نازنين جون از سريال تلويزيونيh20 just add water چندتا براتون عکس ميگذارم
اميدوارم که خوشتون بياد

خوب اميدوارم که خوشتون اومده باشه
تا سري بعد باي

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2:6 توسط خاطره |


سلام

خوبيد؟خوشيد؟سلامتيد؟سال نو مبارک
ببخشيد ميدونم خيلي دير آپديت کردم ولي چه کنم ديگه وقت نداشتم
خوب امروز ميخوام براتون يک سري از عکس هاي يک سریال تلویزیونی را بگذارم که خودم هر روز ميبينمش اسم فيلم هست dreke and jash 
وااااااي که چقدر اين فيلم خنده داره
اين چندتا عکس از فيلم

اين خوشگله اسمش هستdrake bell واي که من چقدر دوستش دارم

اين هم اسمش هست جاش فاميلش را نميدونم

این دوتا در فیلم برادر هستند يک خواهر بد جنس هم دارند که اسمش هست مگي
اينم عکسش

اين هم کل خوانواده
البته اين عکس مال قست هاي اول فيلم هست براي همين هنوز همشون بچه هستند

چندتا عکس ديگه هم ميگذارم همين جوري



من يک عالمه عکس قرار بود بگذارم ولي در شهرستان ها وب بالا نمياد منم ديگه مجبورم کمي بگذارم
ممنون از همه ي نظر هاي قشنگتون
تا بعد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:48 توسط خاطره |


سلام

خوبید؟دلتون برام تنگ شده بود آره؟میدونمببخشید اگر دیر آپدیت کردم سرم خیلی شلوغ کار عملی های مدرسه بود
خوب بی خیال امروز براتون یک سری از عکس های یک مجموعه ی تلویزیونی که وجود من هستش براتون عکس بگذارم
اسم فیلم هست The Secret Life of the American Teenager
وای خدای من من میمیرم برای این فیلم
اینم چندتا عکس از بازیگر های فیلم
   


  









آخی من بمیرم براشون
دیدید چه نازند
سری جدید این فیلم تا یک ماه دیگه بیرون میاد
نمیتونم صبر کنم تا اون موقع
خوب دیگه من برم تا بعد

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 19:41 توسط خاطره |


خسته شدم از دنیا از دنیایی که پر از خشم و درد و بدبختی هست خستم از دیدن بچه های بی گناه که کنار خیابون ها هستند در حالی که هیچ گناهی ندارند.دلم میخواد داد بزنم

آخه خدااااااااااااااااااااااااااا چرا دنیا را اینجوری آفریدی؟

چرا بعضی ها از گرسنگی کنار خیابان ها جون میدند بعضی ها هم یک ویلا تو شمال یکی تو ایتالیا دارند و هنوز هم میخواند؟

آخه خانم اقا این بچه های بی گناه چه گناهی دارند؟

دلم میخواد یک کاری براشون بکنم ولی من هم یکی مقل اون ها هستم آخه چی کار بکنم؟

وقتی میبینم خودم نشستم پشت کامپیوتر کمدم پر از لباس هست ولی هنوز هم میخوام در حالی که هیچ وقت با خودم نمیگم هزاران آدم گرسنه در ایران داره میمیره

از خودم بدم میاد

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خودت کمک کن

دلم میخواد به همه ی این آدمها بگم

نترسید وقتی بززگ شدم خودم همتون راکمک میکنم ولی نصف دنیا اینجوریه آخه من کدوم را کمک کنم؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخه چرا فکر میکنیم چون کنار خیابان زندگی نمیکنیم ما بهتریم

بابا اون ها هم مثل ما ادم هستند

من نمیتونم کار زیادی بکنم ولی یک قول به همه ی مردم وطنم میدم:

درسته که الان ازتون خیلی دور هستم ولی بر میگردم و تا اون جایی که میتونم کمکوتون میکنم

قول میدم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:52 توسط خاطره |


سلام

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟من خیلی خوب نیستم

اموز یکی از دوستام با اسکیت زمین خوردو بی هوش شد و بعد از ۳ ساعت بین برگها پیدش کردند

اگر من را دوست دارید براش دعا کنید

دلم خیلی اذیت هست

برای همین براتون یک مطلب خیلی جالب میگذارم که من هر وقت این رامیخونم گریم میگیره

کلاس دهم

وقتی سر کلاس زبان نشستم ..به بهترین دوسـتم و موهای بلند و ابریشمینش چشم دوخنم و آرزو کــردم که کاش مال من بود ..ولی اون هیچ توجهی به من نداشت و میدونستم که احساسی به من نداره . .بعد از کلاس اون به طرف من اومد و ازم جزوه هایی رو که دیروز گم کرده بود و نداشت درخواست کرد من جزوه هارو بهش دادم و اون ازم تشکر کردو صورتمو بوسید

همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم

 

 


---------------------
کلاس یازدهم

..تلفن زنگ زد ..خودش بود خیلی ناراحت بود و زیر لب چیزایی با گریه میگفت درباره این که چه جوری قلبش از عشق شکسته بود از من خواست برم اون جا که تنها نباشه و من رفتم ..تا روی مبل نشستم و به چشمای نازش خیره شدم آرزو کردم که کاش مال من بود .. ولی اون این احساس رو نداشت و من اینو می دونستم .بعد از دوساعت و دیدن یه فیلم کمــدی و خوردن سه بسته چیپس ..تصمیم گرفت که بره بخوابه ..به من نگاه کرد و گفت :متشکرم و ضورتمو بوسید...

 

همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم

-------------------------

سال آخر

روز قبل از جشن اون به اتاق من اومد و بهم گفت که دوستش مریض شده و به نظر نمیاد به این زودی حالش خوب شه و کسی رو ندارم که باهاش تو جشن شرکت کنممنم کسی رو نداشتم که باهاش برم به جشن ....ما تو کلاس هفتم به هم قول داده بودیم هر موقع خواستیم بریم جایی و کسی رو نداشتیم ..مث دو تا دوست با هم به اون جا بریم ..شب جشن ..وقتی همه چی تموم شده بود ..من جلوی پله های خونه شون ایستاده بودم و به اون خیره شده بودم که داشت به من لبخند میزدو با چشمای مث کریستالش به من خیـره شده بود ..من آرزو کردم که اون مال من بود ولی اون این جوری فکر نمیکرد و احساس مـن رو نداشـت و من اینو می دونستم ..اون گـــــــــفت :خیلی خوش گذشت ..مرسی ...وصورتــمو بوسید

 

qxnitj.jpg



همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم



----------------------


روز فارغ التحصیلی

روزا و هفته ها و ماهها تا چشم به هم زدم گذشت و روز فارغ التحصیلی رسیـد ..من می دیدم که اون مث یه فرشته خرامان خرامان رفت بالای سن و مدرکش رو گرفت ..آرزو کردم که کاشکی مال من بود ولی اون احساس منو نداشت و من اینو خبر داشتم ..قبل از این که همه برن خونه شون اون با لباس فارغ التحصیلیش اومد به طرف من و شروع به گریه کرد ..من اونو در آغوش گرفتم و دلداریش دادم ..بعدش اون سرشو از روی شونه من بلند کرد و گفت :تو بهترین دوست منی ازت ممنونم و صورتمو بوسید ...

 

wbxrvk.jpg



همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم

---------------------
چند سال بعد

روی نیمکت کلیسا نشسته ام ..و اون داره ازدواج میـــکنه ..من به اون نگاه میکردم که بله رو میگه و به ســوی زندگی جدیدش میرفت...با یه مرد دیگه ازدواج کرد ..من میخواستم که اون مال من باشه ...ولی اون این احساس رو نداشت و من اینو میدونستم قبل از این که بره به طرف من اومد و گفت ..تو هم اومدی !!!و ازم تشـکر کرد و صورتمو بوسید

.. همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که یه دوست ساده باشیم ولی نفهمیدم که چرا روم نشد بهش بگم


-----------------------------

تشییع جنازه

سالها گذشت...داخل تابوت به دختری نگاه کردم که یه زمانی بهترین دوستم بود ....تو مراسم ترحیم .اونا دفتر خاطراتش رو که در زمان تحصیل نوشته بود خوندن ..

اون نوشته بود :من به اون خیـــره شدم و آرزو کردم که کاشــــکی مال من بود ولی او احساس منو نداشت و من خبر داشتم ..من میخواسم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نمیخوام که دوست ساده باشیم ..من عاشقش بودم ولی نفهمیدم چرا روم نشد بهش بگم ..من آرزو داشتم که اون بهم بگه که عاشق منه ..با خودم فکر کردم و اشک ریختم که کاشکی من گفته بودم

 

ano36g.jpg


خوب امیدوارم که خوشتون اومده باشه

شما چی گریتون گرفت؟

من خیلی ناراحتم مرگ من براش دعا کنید

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:51 توسط خاطره |